جستجو


  • 2191

داستان اول


مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ

شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر

پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو

شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتري نديدم .

مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد

قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد .

 

قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟

پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را

خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود .

بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و

چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار

شتر شيريني و يك لنگه ديگر  ترشي بوده است .

قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي

زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!

 

 


اين مثل هنگامي كاربرد دارد  كه پرحرفي باعث دردسر مي شود . آسودگي در كم

گفتن است و چكار داري كه دخالت كني ، شتر ديدي نديدي و خلاص .


داستان دوم


 

شتر دیدی؟ ندیدی

اگر یك نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با

 

دیگری بشود به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

 

‌گویند: سعدی از دیاری به دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یك مرد و یك

 

شتر افتاد كه از آنجا عبور كرده بودند. كمی كه رفت جای پنجه‌های دست مسافر را

 

دید كه به زمین تكیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی

 

بوده» بعد یك طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید پیش خود گفت: «یك لنگه

 

بار این شتر عسل، لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط  راه افتاد دید

 

علف‌های یك طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده؛ گمانش برد: «

 

شتریك چشم كور، یك چشم بینا داشته» از قضا خیالات سعدی همه درست بود و

 

ساربانی كه از مقابلش گذشته بود به خواب می‌رود و وقتی كه بیدار می‌شود می‌بیند

 

شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟»

 

سعدی گفت: «ترا شتر یك چشم كور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یك لنگه بار

 

شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری» گفت: «زن آبستنی بر شتر سوار

 

نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان كه همه نشان‌ها را

 

درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده‌ای همه نشانی‌ها نیز صادق

 

است.» بعد با چوبی كه در دست داشت شروع كرد سعدی را زدن. سعدی تا

 

خواست بگوید من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده

 

بود، وقتی مرد ساربان باور كرد كه او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب

 

زمزمه كرد و گفت:

 

سعدیا چند خوری چوب شترداران را    تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!


 

منتظر نظراتتون هستیم.

منبع

اخبار تکنولوژی - اسکریپت - گنج یاب - فلزیاب - انجمن تخصصی وبمستران - دانلود موزیک - جستجوگر فارسی - فلزیاب گنج یاب - اسکریپت فارسی - دانلود اسکریپت - قالب وردپرس - افزونه وردپرس - تبلیغ در اینترنت - امید صمدبین